روز ششم: زندگی بدون عشق امکان‌پذیر نیست.

فیلم اول: زمانی برای دوست داشتن؛ ابراهیم فروزش.

فیلم ملودرام فروزش در باره بچه‌های معلولی است که در خانواده‌های آموزش ندیده زندگی می‌کنند و زندگی آنان تحت‌تاثیر بچهٔ سالم خانواده و در قیاس با آنان بسیار رقت‌بار می‌شود. در طول داستان فیلم با پدری نا‌آگاه و ظالم، مادری منفعل و دو فرزند آنان می‌شویم: یکی از لحاظ جسمی سالم ولی لوس و خودخواه به نام افشین و دیگری دارای معلولیت جسمی ولی باهوش و مودب به نام بابک. بابک پسری است که به دلیل معلولیت از تحصیل محروم می‌شود و در گوشه‌ای از خانه به صورت زندانی درمی‌آید. همراهی هم‌کلاسی افشین و در نهایت معلمی دلسوز باعث می‌شود تا بابک با دنیای مدرسه آشنا شود وخواندن و نوشتن و حساب‌کردن بیاموزد. لحظات بسیاری در فیلم بود که نشان می‌داد شخصی با سابقهٔ‌ سالیان بسیار کار در زمینهٔ کودکان پشت دوربین و در مقام کارگردان قرار گرفته است. ابراهیم فروزش را با دو فیلم دیگرش می‌شناسم: فیلم تحسین‌شدهٔ "کلید" و فیلم زیبای "بچه‌های نفت". این فیلم در مقایسه با فیلم‌های خانم پوران درخشنده – که آخرینش دو سال پیش به نام بچه‌های ابدی در مورد کودکان با سندرم دان بود – بسیار خوش‌ساخت‌تر و تاثیرگذارتر بود. باورکردن حضور "علی شادمان" - کسی که بازی شیرینی از خود در آخرین فیلم مرحوم ملاقلی‌پور یعنی "میم مثل مادر" به جا گذاشته - در نقش سخت معلول جسمی تا زمان جلسه پرسش و پاسخ برایم بسیار سخت بود. در مجموع بچه‌های فیلم بسیار خوب بازی کرده بودند.

فیلم دوم: صداها؛ فرزاد موتمن.

دو فیلم بیشتر از آقای موتمن ندیده‌ام: یکی "جعبه موسیقی" که امسال در کانون فیلم معناگرا دیدم و دیگری همین فیلم. این فیلم که بسیار دور از فضای فیلم "جعبهٔ موسیقی" است، در ژانر فیلم‌های جنایی یا به نوعی نوآر قرار می‌گیرد. با این که فیلمنامهٔ فیلم و در کل شروع چند سکانس ابتدایی فیلم را که داستان تک تک ساکنان یک آپارتمانی را نشان می‌دهد که در آنجا جنایتی صورت می‌گیرد، بسیار پسندیدم، ولی از نیمهٔ دوم فیلم که در حقیقت ارجاع به زمان گذشتهٔ داستان ساکنان آپارتمان بود، دیگر جذابیتی برای پیگیری مخاطب نداشت؛ چرا که تماشاگر همهٔ آنچه را که در نیمهٔ دوم فیلم اتفاق می‌افتد اعم از دعوای دختر با مادرش بر سر مسائل ازدواج و ترک خانه، حضور زنی که از شوهر صدابردارش به دادگاه شکایت کرده و حضور رضا در خانهٔ شوهر سابق رویا و جشن ازدواج رضا با رویا را می‌داند و به عنوان دانای کل بر همه ماجرا مسلط است. این پیش و بیش آگاهی از ماجراها، فیلم را از رمق انداخته و باعث افت شدید آن در نیمه دوم شده است. کارگردانی فرزاد موتمن، طراحی صحنه، بازی‌های خوب بازیگران و فیلمبرداری هوشمندانه از نکات مثبت فیلم به شمار می‌رفت. استفاده از گوینده برای تیتراژ ابتدایی فیلم و خواندن اسم همهٔ عوامل فیلم مثلا چه جذابیتی داشت؟ چون اسم فیلم "صداها" بود باید این اتفاق می‌افتاد؟ یا این که یکی از شخصیت‌های حاضر در فیلم استودیوی صدای خانگی در آپارتمان برپا کرده بود؟

فیلم سوم: حیران؛ شالیزه عارف‌پور

تلخی فیلم "حیران" را می‌توان از چند جنبه نگاه کرد: اول این که چه می‌شود که دختری ایرانی به پسری افغانی دل می‌بندد و دیگر این که دلداده‌ها، حتی اگر ازدواجی زود هنگام داشته باشند و زود هم بچه‌دار شوند، طبق رسم چنین فیلم‌هایی، به هم نمی‌رسند و حیران می‌شوند. استفاده از لوکیشن‌های شمال ایران، فیلمبرداری خوب، و آخرین بازی‌ به یاد ماندنی خسرو شکیبایی و کارگردانی تقریبا بی‌نقص کارگردان، نتوانسته داستان نچندان دلچسب فیلم را نجات دهد. استفاده نکردن از لهجه غلیظ فارسی دری – افغانی - در فیلم به نظرم تمهیدی بوده از طرف فیلمساز تا به جای توجه به ملیت "حیران" پسر افغانی داستان فیلم که نوعی دافعه در تماشاگران ایرانی ایجاد می‌کند و برای گیشه چندان خوب نیست، به مسائل اساسی‌تر مثل عشق‌های این چنینی که چون آتش و پنبه زود گر می‌گیرد، بپردازد. زیبایی فیلم‌هایی از این دست که چنین سو‌ژه‌هایی را برمی‌گزینند، پرهیز هر چه بیشتر از وصال است. وصالی که در فیلم حیران صورت گرفت و زود بچه‌دارشدن آنان، بیشتر نمایش نوعی حماقت در بین دختران و خانواده‌های ایرانی است تا عشقی آتشین و مسائل بعدی آن. عشقی که به طور مثال در فیلم زیبای "باران" شکل می‌گیرد و معشوق لام تا کام حرف نمی‌زند و به قول اسپلبرگ در مراسم تقدیری که از مجیدی صورت گرفت: " تنها فیلمی است که عاشق و معشوق کلامی رد و بدل نمی‌کنند و عشق در سکوت می‌گردد." بسیار تاثیرگذارتر است. البته آنجا برعکس فیلم حیران کارگری ساده عاشق دختری افغانی شد. به نظرم حادثهٔ پایانی فیلم که بسیار اتفاقی بود، بیشترین ضربه را به فیلمنامه زده است. با این که مشاور لهجه افغانی فیلم در جلسه پرسش و پاسخ، همراه با کارگردان و بازیگر همین نقش اصرار داشتند که لهجهٔ افغانی استفاده شده در فیلم درست و به جاست، ولی هیچگاه تماشاگران حاضر در جلسه قانع نشدند. بهترین لهجه‌ای که می‌توانست انتخاب شود برای یک افغانی اتفاقا لهجه مشاور بود و بهترین بازی را هم شاید ایشان می‌توانست در فیلم اجرا کند، چون یک افغانی فقط لهجه‌اش نیست که او را از یک ایرانی متمایز می‌کند، بلکه نوع نگاه و خیره شدن او و حرکات بدنش زمین تا آسمان با یک ایرانی فرق دارد؛ این نکاتی بوده که کارگردان در انتخاب بازیگر از آن غافل بوده است.

/ 1 نظر / 10 بازدید
حائری

درود اولا مخلصیم دوما اولی و دومی رو خوشبختانه ندیدم سوما در سومی بی نقص رو نوشته ای بی نفص چهارما حماقت چیه اخوی بالاخره شده دیگه چیکارش میشه کرد!!!!! منظورم بچه اس به قول حاتمی کیا دعوت شده به این دنیا اون نون بربری که حیران به ماهی توی مینی بوس تعارف کرد و اون چای نبات و فصل زمستون و لحاف و ... همه و همه جمعند که بچه بیاد دیگه موفق باشی بدرود