چشمه

چشمه ؛ دارن آرنوفسکی ، بازیگران: هیو جکمن، راشل ویس ، ۲۰۰۶ ،‌ آمریکا.

هفتاد و هشتمین نشست نقد و بررسی کانون فیلم معناگرا؛ جمعه سیزدهم دی‌ماه ۱۳۸۷.

پیوند دهندهٔ سه داستانی که در هر سه شخصیت‌های مشابهی وجود دارند، در فیلم چشمه، عنصر جستجو و رسیدن به حقیقت است. حقایقی که کریو، دکتر پژوهش‌گری که سعی دارد با آزمایشات مختلف بر سرطان مغز مسلط شود تا بتواند زنش ایزی که نویسنده است را از این بیماری رهایی بخشد. اما ایزی خود با آرامشی خاص بیماری خود را پذیرفته و وقتش را صرف نوشتن کتابی می‌کند که در بارهٔ کشف درخت زندگی جاوید در ۵۰۰ سال قبل است. کشف درخت حیات توسط شخصی به نام توماس کریو، گویی همزاد کریو دکتر در آن زمان، در تمدن مایاها صورت می‌گیرد. اما در این میان داستان در حبابی به سوی کهکشان ابدیت نیز جاری است. جایی که زمانی ایزی در تلسکوپ خانگی به کریو نشان می‌دهد و توضیح می‌دهد که مایاها در قرن‌ها پیش معتقد بودند که ارواح مردگانشان به این محل می‌روند تا در آرامشی ابدی به حیات خود ادامه دهند. تحقیقات دکتر به روی نمونهٔ میمونی برای یافتن درمان تومور مغزی زمانی به نتیجه‌ای مثبت می‌رسد، که زنش ایزی بدرود حیات گفته است. باور او در مواجه با مرگ زنش این چنین است که مرگ هم بیماری است و باید این بیماری را بشر به هر شکل ممکن درمان کند. ولی با گذشت زمان و سعی‌اش برای پایان دادن داستانی که زنش شروع کرده بود و طبق سفارش او باید به پایانش می‌رساند، به این نتیجه می‌رسد که به قول سهراب سپهری : "مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ وارونهٔ یک زنجره نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاری است. مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید. مرگ با خوشهٔ انگور می‌آید به دهان. مرگ در حنجرهٔ سرخ-گلو می‌خواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است. مرگ گاهی ریحان می‌چیند. مرگ گاهی ودکا می‌نوشد. گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد. و همه می‌دانیم ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است."١ او مرگ همسرش را زمانی می‌پذیرد که در دقایق پایانی فیلم دو همزاد تاریخی‌اش نیز به این نتیجه می‌رسند که جاودانگی نیز با پیوستن به جهان باقی امکان‌پذیر است. تلفیق عقاید مسیحی - به نوعی توحیدی - با اعتقادات بودایی که تناسخ را قبول دارد و بازگشت ارواح را به جسم خاکی پس از مرگ جسمی دیگر معتقد – که بهترین ارجاع فیلمی اینجا کار زیبای برتولوچی یعنی بودای کوچک می‌تواند باشد - ، باعث شده تا نویسنده و کارگردان سعی در ایجاد نوعی همبستگی بین این عقاید برآید. تلفیق بین این عقاید نیز در نشان دادن و شکل تصویری که در تعریف جهان‌های سه‌گانه کارگردان برگزیده نیز موثر است. مثلا استفاده از سمبل‌های مسیحی چون صلیب و ... در داستانی که در قرن شانزدهم میلادی می‌گذرد و در نقطه قرینهٔ آن بهره‌گیری از سمبل‌های بودایی در سال ۲۵۰۰ میلادی. و می‌توان در این میان سرگشتگی دکتر که فارغ از جهان دیگر به مقابله با مرگ می‌پردازد را نوعی آشفتگی بین این دو عقیده برآورد کرد. کسی که به جهان دیگر اعتقاد ندارد مقدم بر آن به روح انسان معتقد نیست و کسی که به روح معتقد نیست، حضور انسان در این جهان را محدود به همین حضور چند ساله حیات مادی می‌داند و سرآخر همه همتش را صرف مقابله با درد مرگ می‌کند که به قول مولانا در آخرین غزلش که هنگام مرگ سروده: " دردی است غیرمردن کان را دوا نباشد"۲ مرگ نقطه‌ٔ پایان برای بسیاری از مردم و برای گروهی آغاز یک زندگی جدید به شکلی دیگر است. کارگردان کار هم با نمایش رویش گیاه در تن جنگجوی اسپانیایی هنگامی که از شیرهٔ حیات می‌نوشد و در واقع تغییر ماهیت فیزیکی می‌دهد، می‌خواهد همین حرف را بیان کند که جسم ممکن است به شکل دیگر دربیاید ولی عنصری وجود دارد که باقی خواهد ماند. در جهان دیگرگون ۲۵۰۰ نیز مرد مسافر به جایی که مایاها معتقدند روح در آنجا آرامش می‌گیرد، به این نتیجه می‌رسد با جدا شدن از حجابی که برای خویش ساخته می‌تواند به حیاتی ابدی برسد و به قول حافظ حجاب از غبار تن برگرفت تا به گلشن رضوانی که زمانی مرغ آن چمن بوده برسد.۳ در این میان دوست داشتن یا محبت یا کمال آن عشق نیز نقشی حیاتی بازی می‌کند. در حقیقت دکتر مادی‌نگر زمانی می‌تواند از فکر جنگ با مرگ بیرون بیاید که همراه یاد و روح ایزی به سر مزارش می‌رود و او را می‌یابد که در آرامشی بسیار برتر از آنچه که در جهان مادی تجربه کرده بود سیر می‌کند. و او و به تبع تماشاگران فیلم به این نتیجه می‌رسند که تا از این پل عبور نکنیم، نخواهیم توانست از مزایای آن سوی این برزخ بهره‌مند شویم.

متاسفانه جلسهٔ نقد و بررسی و پرسش و پاسخ این فیلم در سینما فرهنگ تبدیل شد به محیطی برای فضل‌فروشی مدعوین و پرسش‌گران که نکات بسیاری  را که می‌شد در این فیلم یافت نه تنها فراموش شد، بلکه سرآخر به بررسی شخصیت فیلمساز و قصد و مرض او در ساختن این فیلم و دیگر فیلم‌هایش که مورد تایید گردانندگان کانون فیلم معناگرا نبود گذشت. یکی از شاهکارهای جالب و دیدنی سانسور را هم تماشاگران در این فیلم شاهد بودند: در حالی که ایزی در بستر بیماری لحظه‌ای برمی‌خیزد تا در گوش شوهرش نکاتی را بگوید، ناگهان تمام پردهٔ عریض سینما مات – سانسور شد و فقط جزیی باقی ماند که زیرنویس نوشته می‌شد و همه متحیر از این شیوه سانسور مثل من فرصتی دیگر نیافتند تا زیرنویس را بخوانند. شیرین این که در چند سکانس جلوتر هنگامی که ایزی روی تخت بیمارستان می‌میرد، دکتر- شوهر ایزی تنفس دهان به دهان می‌دهد و هیچ اتفاق سانسوری نمی‌افتد، گویی سانسورچی محترم چون ایزی مرده دیگر این مورد را جزو محرمات بشمار نیاورده‌اند و مبنا را بر حلال بودن گذاشته‌اند!


١- هشت کتاب؛ سهراب سپهری؛ چ هشتم، ص۲۹۶-۲۹۷.

۲- دیوان شمس تبریزی.

۳– حــجــاب چــهــره‌ٔ جــان مـی‌شـود غــبــار تـنـم         خـوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

     چنین  قفس نه سزای چون من خوش الحانی‌ست        روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

/ 3 نظر / 11 بازدید
دکتر استرنجلاو

سلام.وبلاگ شما در لیست دوستان من قرار گرفت .جای بسی خوشحالی است اگر اینجانب را به جمع صمیمی دوستان خود پیوند نمایید.

محسن

سلام وبلاگت واقعا عاليه به منم سربزن بهترين کيلاگر دنيا با قابليت اتصال به سيستم قرباني بهترين سي دي هک در ايران کلاسهاي فوق العاده ويژوال بيسيک از مبتدي تا حرفه اي برنامه تبليغ در بلاگفا و 100 ها برنامه تووووپ ديگر همگي در www.m0rtalKombat.com www.MortalKombat.ir با قراردادن لينک باکس ما در وبلاگ خود و سپس ثبت لينک خود آمار وبلاگ خودتون رو 10 برابر کنيد www.Padash.Mihanblog.com

حسین

با سلام خدمت وحید فروزان می خوام اعتراف کنم که یکی از بهترین نقد های فیم سرچشمه اثر آرونوفسکی رو خوندم ؛ من این فیلم رو بار ها نگاه کردم ولی هیچوقت به عمق معنای اون پی نبرده بودم! و حتی نقدهایی هم در فروم و سایت ها خوندم من رو اغنا نکرده بود ، به همین دلیل تشکر ویژه ای دارم از این نوع نگاه شما به فیلم. شاد و پیروز باشید.