چند چهل ساله...

چند فیلمی که این چند روز دیده‌ام را فهرست‌وار می‌نویسم و نوشته‌ای کوتاه بر هر کدام:

مستند «پیر پسر» مهدی باقری را در آخرین هفتهٔ مستندی که در خانهٔ سینما برقرار شد، دیده بودم. ولی دوباره دیدن آن این مسئله را برایم روشن کرد که از زمان ساخت این فیلم تاکنون هیچ پیشرفتی در زمینهٔ اعتماد و اعتقاد به جوانان‌مان صورت نگرفته است که هیچ بلکه روز به روز هم وضع بدتر شده. این مستند بیشتر به درد دلی تصویری می‌ماند که جوانی سی‌ساله و عشق به هنر (اینجا سینما) ساخته تا جهان پیرامونی خود را (خانواده و دوستان و اجتماع)‌ به گونه‌ای واقعی به تصویر بکشد و در عین حال به نقد عملکرد خود و دیگران بپردازد. باقری در این راه تلاش می‌کند تا با مادر و برادر و دوستان و...گفتگویی ترتیب دهد تا بتواند آنچه را که در زیر پنهان است آشکار کند. سرآخر او سراغ پدرش می‌رود. او که با خانوادهٔ خود به خاطر مسائلی قهر است، بیشترین بار گناه را متوجهٔ پدر خود می‌داند. پدری که در یک خانواده سنتی متوسط به پایین عاشق دو فرزند خود است و در این راه از هیچ کاری در این اجتماع خشمگین فروگذار نکرده است. وقتی که متوجه می‌شویم او که زمانی کارگاهی داشته است و چند کارگر و نان‌خور دیگر، حالا بعد از ورشکستگی برای تامین زندگی خود به دستفروشی روی آورده است، آواری است که بر سر ما و مهدی باقری فرود می‌آید. چه زیبا در این مستند باقری تلاش می‌کند فاصلهٔ دو نسلی را نشانمان بدهد که یک سرش درگیر قوت لایموت است و سر دیگر در جدال با اجتماعی درهم‌پیچیده تا بتواند سری در سرها دربیاورد. نام این نوع از مستند را «مستند آینه» می‌گذارم.

وقتی متوجه می‌شوم که از زمان ساخت «غریبه و مه» استاد بیضایی چهل سال گذشته است، یاد زمان‌ّهایی می‌افتادم که مجلاتی مثل فیلم و...به این مناسبت به سراغ کارگردان و بازیگران و...می‌رفتند و یادنامه‌ و پرونده‌ای درمی‌آوردند؛ ولی حالا انگار کسی نمی‌ٔداند که از زمان ساخت این اثر ماندگار چهل سال گذشته است. راستش اولین بار بود که فیلم را می‌دیدم و وقتی به ویکی‌پدیا مراجعه کردم برای کسب اطلاعات در باره فیلم فقط یک جملهٔ ناقص یافتم و این‌که خسرو شجاع کاوه! در فیلم بازی کرده که به خسرو شجاع‌زاده تغییر دادم. اطلاعات این فیلم را تا جایی که می‌توانستم تکمیل کردم تا شاید نفر بعدی که به این دانشنامهٔ اینترنتی مراجعه می‌کند مثل من مایوس نشود. همین کار باعث شد تا متوجه شوم این اثر بیضایی فیلم برجستهٔ سال در نهمین جشنواره فیلم لندن (انگلستان) ۱۳۵۴ بوده و جایزهٔ بهترین فیلمبرداری را در اولین جشنواره فیلم قاهره (۱۳۵۵) کسب کرده است. چه خوب است تا جایی که می‌توانیم – حتی در حد یک جملهٔ درست و مستند - با عضویت در ویکی‌پدیا به تکمیل یا تصحیح اطلاعات مربوط به سینمای ایران بپردازیم. در بارهٔ فیلم چیز زیادی نمی‌توانم بنویسم شاید وقتی دیگر!

فیلم «بوف کور» ساختهٔ «کیومرث درم‌بخش» که با این شبه‌جمله آغاز می‌شود: «برخوردی با تشویش صادق هدایت» فیلمی تلویزیونی است (ببینید در سال ۱۳۵۳ تلویزیون به چه چیزهایی توجه داشته است!). اکثر بار فیلم به دوش مرحوم «پرویز فنی‌زاده» است و با اینکه اسم «پروین سلیمانی» هم در تیتراژ ابتدایی دیده می‌شود ولی تایم بازی او خیلی کم است. خب کسانی که این داستان بلند صادق هدایت را خوانده باشند، با دیدن فیلم البته چیزی به هیجان خوانش آن‌ها اگر کم نشود اضافه هم نمی‌شود، ولی از جنبهٔ تاریخی دیدن فیلمی با این حال و هوا خالی از لطف نیست. نکتهٔ آخر استفاده از لوکیشن‌های متنوع و موسیقی شبه عرفانی هندی (سیتار علی‌اکبر خان) در این اثر است؛ مثلا کارگردان (یا فیلمبردار) برای نشان دادن سیر آخر پیرمرد خنزر پنزری به مسجد مراکشی پاریس رفته و تصویربرداری کرده است، که زمان دو سه دقیقهٔ آخر فیلم است. همین یک فیلم تلویزیونی را مقایسه کنیم با صدها تله‌فیلمی که این سال‌ها از تلویزیون پخش شده (و آبی از آب تکان نخورده است)، کافی است تا بفهمیم که معیارها و مقیاس‌ها تا چه حد تغییر کرده و رو به نزول رفته است. البته یکی دیگر از جنبه‌های جالب این فیلم دوبله درجه یک آن به مدیریت «سعید شرافت» و حضور صدای «منوچهر اسماعیلی»،«شهلا ناظریان»،«آذر دانشی» و‌ «احمد رسول‌زاده» است.

از وضعیت اسفناک فیلم‌سازی مستقل و تلویزیون این روزها گفتم، شاهد مثال هم آمد: «این یک فیلم نیست» مجتبی میرطهماسب و جعفر پناهی. با دیدن فیلم گویی شیری را در قفس می‌بینیم که تلاش دارد تا با چنگ و دندان از آن رها شود، ولی گرفتاری و زنجیرها و تهدیدهای اجتماعی، سرنوشت دیگری را برای این فیلمساز محروم از ساخت فیلم رقم زده است. با اینکه فیلم در لوکیشینی واحد (بجز اواخر فیلم) فیلمبرداری شده است، ولی انرژی دو فیلمساز برای بیان دردهای خود، باعث می‌شود تماشاگر مشتاقانه آن را دنبال کند. در پایان فیلم «جعفر پناهی» را بی‌پناه در حیاط مجمتعی می‌بینیم که از بیرون آن آتش‌ها زبانه می‌کشد و انگار او را در محاصرهٔ خود درآورده‌اند. به امید این که او هم هر چه زودتر از قید این محرومیت‌ها رها شود.

«آخرین دیدار با ایران دفتری» ساختهٔ خانم «رخشان بنی‌اعتماد» هم مستندی دیدنی است از نسل ابتدایی بازیگران زن تئاتر و سینمای ایران. پیشروانی که اگر آن همه زجرهای تهمت و اهانت و...را در ابتدای کار بازیگران زن تحمل نمی‌کردند و خانه‌نشین می‌شدند،‌ شاید الان با توجه به ساختار سنتی‌-مذهبی اجتماعمان هیچگاه زنی یا دختری جرئت بازی در فیلم یا تئاتری را نداشت. البته شاید تصور این موضوع هم برایمان سخت باشد، ولی هنوز هم هستند کسانی که ورود دخترانشان به عرصه هنری را نوعی بی‌عفتی می‌دانند. اتفاقا فیلمنامه‌ای را که جعفرپناهی در فیلم «این یک فیلم نیست» توضیح می‌دهد به همین موضوع برمی‌گردد: دختری که در خانواده‌ای سنتی در رشته هنر دانشگاه قبول شده است ولی پدرش با ادامهٔ تحصیل او موافق نیست. یادمان باشد: هیچ بعید نبود - در صورت عدم فداکاری این پیشگامان مثل «ایران دفتری» و ... الان وضعی همچون عربستان داشته باشیم، همان‌طور که الان در مورد خوانندگی زنان چنین وضعی را تجربه می‌کنیم.

و اما «مغول‌ها»ی پرویز کیمیاوی: که باز هم مثل دو فیلمی که نامی از آن‌ها بردم مثل «غریبه و مه» و «بوف کور» چهل سال از زمان ساخته شدن آن می‌گذرد. فیلمی آوانگارد در زمان خود (و حتی الان) که کارگردان درجه یک ایرانی، دغدغهٔ هجوم شبکه‌های تلویزیونی و گسترش آن را با ایلغار مغول و تاریخ سینمای جهان و «تئاتر اپتیک رنولد» و سفر به زاهدان پیوند زده است. همان‌طور که مدیر فیلمبرداری فرانسوی فیلم «میشل تی‌ریه» تاثیرش را بر نماهای شسته رفتهٔ فیلم گذاشته، ‌اثر انگشت استادان «محمدرضا اصلانی» و «نادر ابراهیمی» هم بر فیلمنامه به راحتی قابل مشاهده است. دیدن بازی خوب مرحوم «فهمیه راستکار» هم با همان صدای دلنشین و ماندگارش یکی دیگر از جنبه‌های مثبت این فیلم است. هیچ‌گاه تاریخ سینمای ایران سکانس حضور مغولها در بیابان برهوت و ظاهر شدن دری آهنی و زنگ زدن «ادریس چمنی»(یکی از مغول‌ها) و ادای این جمله با لهجهٔ ترکمنی «سینما چیه؟!» را به فراموشی نخواهد سپرد.

/ 0 نظر / 15 بازدید