خاک غریب؛خاک ما

به نظر دغدغهٔ بهمن فرمان آرا و بن اندیشهٔ اصلی او در آخرین ساخته‌اش همانند فیلم "یک بوس کوچولو" بیدار کردن نسلی است که دیگر چندان به خاک و سرزمین و حفظ آن اهمیتی نمی‌دهد. نسل خودباخته‌ای که در اینجا در شخصیت "بابک" جلوه‌گر است ولی مام وطن، همانطور که در نمایی لانگ شات وقتی بابک برای اولین بار پنجرهٔ رو به صحرا را می‌گشاید کوهی را آغوش باز کرده به سوی او می‌بینیم، به جوانانی مثل او احتیاج دارد تا بتواند با دست آنان این ملک را آباد کند. "هنرمند" و "روشنفکرانی" که در مغاک اندیشه‌ها و هنر خود در زیرزمینی سکنی می‌گزینند و سعی دارند تا با فراموشی گذشته خود، در گوشه‌ای عزلت به خلق آثاری آبستره و بی‌روح بپردازند نیز در این میان به نظر فیلمساز بیشترین مسئولیت‌ها را دارند. اگر آنان خود آستین بالا نزنند، خواه نا خواه گذشته به سراغشان می‌آید و با نهیبی، اگر ته مانده‌ای از عشق به این خاک برایشان باقی مانده باشد، بیدارشان می‌کند تا سه‌پایه و وسایل نقاشی را به ایوان بیاورند و در آنجا شاهد و ناظر و دلسوز باشند بر آنچه در اطرافشان در حال اتفاق افتادن است. این تعهد تنها زمانی می‌تواند نسبت به این خاک و جوانان آن جلوه‌ای آشکار یابد که همانند دوست نویسندهٔ نامدار ( اشاره به صحنه‌های حذف شده فیلم) از خواب خرگوشی بپاخیزند و نسبت به خود و اطرافیانشان به دیده‌ای دیگر بنگرند. دردی که روشنفکران این دیار از زمان‌ بیداری بعد از مشروطیت همواره با آن دست به گریبانند، یعنی برج عاج نشینی و رابطهٔ کم و کمتر با مردم اطرافشان، حتی خویشان سببی و نسبی خودشان که می‌توانند بهترین دستمایه برای اشاعه روشنگری‌اشان باشند. از برخورد ابتدایی "نامدار" (رضا کیانیان) با خواهرش "ژاله" (بیتا فرهی) درمی‌یابیم که او همواره سعی داشته خود را از زنجیر و حبس در محیط خانواده برهاند و بعدها البته درمی‌یابیم که ناکامی او در ارتباط با عشق زندگی‌ و همسر سابقش "شبنم" (رویا نونهالی) در این عزلت‌گزینی سخت موثر بوده و بعد از سال‌ها سرگردانی این مکان را برای زندگی و کارش برگزیده است. با ورود "بابک"، جوان خود باختهٔ شهری که تاکنون سه بار دست به خودکشی زده و معتاد به مواد مخدر است، "نامدار" می‌فهمد که چاره‌ای ندارد تا مسئولیت کسی را قبول کند که تا آن زمان از پذیرش آن سرباز می‌زده و این حس در جایی بیشتر برانگیخته می‌شود که "بابک" گویی گمشدهٔ خودش را در دختری روستایی می‌یابد و در پی ابراز عشق به او کتک مفصلی از اهالی ده می‌خورد و خونین و مالین در آغوش دایی‌اش می‌افتد. این همانی پایداری در عشق و ابراز آن، گویی "نامدار" را به یاد خودش و گذشته‌‌اش می‌اندازد. تلاش فراوانش در رسیدن به "شبنم" اینک در تلاش "بابک" جلوه یافته است. همین موجب می‌شود تا "نامدار" با او ارتباط برقرار کند، برای او دل بسوزاند و حتی در جایی او را از این که با دوستانی ناخلف در ارتباط است برحذر دارد. چند واقعه دیگر نیز در این بیرون کشیدن "نامدار" ازمغاک خود ساخته بی‌تاثیر نیست. یکی صحنه‌های حذف شده‌ای است که موجب شد تا به خاطر مقاومت فیلمساز در جشنوارهٔ دو سال پیش فیلم اکران نشود و بالاخره به قول کارگردان با درآوردن چشم عکس از تابلویی زیبا تسلیم به اکران عمومی آن شود، که ماجرای غفلت نامدار است در پناه دادن به دوست نویسنده و مبارز سیاسی در خانه‌اش و بالاخره کشته شدن او به دست محتسبان دولتی، که از کل این سکانس‌ها، فقط گریهٔ نامدار را در نسخه اکران شده شاهدیم که نتوانسته از دوستش در شبی که به او پناه آورده حمایت کند و همهٔ تقصیر را در چپیدن در زیرزمین می‌داند. دیگری نداهای آخرالزمانی و فریاد پایان جهان است که از چوپانی نیمه دیوانه دائم می‌شنود و بالاخره نامدار در صحنه‌های پایانی به این باور می‌رسد که آخر زمان است و دیگر نمی‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر برآمدن آفتاب شد؛ دیگری واقعهٔ اصحاب کهفی که فیلمساز به ظرافت آن را به مبارزینی پیوند داده است که برای فرار از ظلم و جور دقیانوس به غار پناه می‌آورند و بعد از برخاستن از خوابی سیصدساله همچنان ترجیح می‌دهند به خواب مرگ بروند تا در این دیار زندگی کنند. و سرآخر با خبر شدن از سرطان "شبنم" است که موجب می‌شود تا راهی شهر شود و "بابک" را مثل وارثی از آنچه که در انزوا ساخته و پرداخته ‌بگذارد و برود. صحنه پایانی فیلم اشاره‌ای است به ماندگاری "بابک" در این خاک آشنا.

این فیلم فرمان آرا نیز مانند چند اثری که بعد از بازگشت دوباره‌اش به ایران ساخته خالی از شعارهای تند و تیز نیست - و به نظرم نشئت می‌گرد از فقدان داستانی قوی در این آثار - و گاه گفتگوهای شخصیت‌ها با ساختار نمادگرایانه و سمبلیک فیلم سازگاری ندارد، ولی بازهم در اکران عمومی این فصل از سال ۱۳۸۸به نظرم بهترین گزینه برای تماشاست، حتی اگر به سرنوشت شیر بی یال و دم و اشکم دچار شده باشد.

/ 3 نظر / 23 بازدید
جمالزاده

سلام‌. تعبیر جالبی بود درمورد برج عاج نشینی یا پستو گزینی روشنفکران‌. در مورد غار هم اشاره‌‌ی به جایی انجام دادید ولی با فیلمساز با همسو کردن سرقت عتیقه‌جات و به یغما رفتن این آثار و لزوم جلوگیری از آن (!) حقیقتاً ذهن مخاطب را از آن چیزی که بایسته است دور کرده‌.

الهام

حس اثر رو خوب منتقل کردین در عین نقد منطقی

لیلا

رد پای ابراهیم گلستان در فیلم تهمینه میلانی! http://www.etemaad.ir/Released/88-06-22/260.htm#158893